من بی‌خود و تو بی‌خود - مولانا

تير 1405 3

من، بی‌خود و تو، بی‌خود؛ ما را کِه بَرَد خانِه؟ / من، چند، تو را گفتم: «کم خور دو سه پیمانه!»؟

در شهر، یکی کس را هشیار نمی‌بینم / هر یک بَتَر از دیگر، شوریده و دیوانه

جانا! به خرابات آ تا لذَّتِ جان بینی / جان را چِه خوشی باشد، بی‌صحبتِ جانانه؟

هر گوشه، یکی مستی، دستی ز برِ دستی / وان ساقیِ هر هستی، با ساغرِ شاهانه

تو، وقفِ خراباتی، دخلت، مِی و خرجت مِی / زین وقف به هشیاران، مسپار یکی دانه

ای لولیِ بربط‌زن! تو، مست‌تری یا من؟ / ای پیشِ چو تو مستی، افسونِ من، افسانه

از خانه بُرون رَفتم، مستیم به پیش آمد / در هر نظرش مُضمَر، صد گلشن و کاشانه

چون کشتیِ بی‌لنگر، کژ می‌شد و مَژ می‌شد / وز حسرتِ او مرده، صد عاقل و فرزانه

گفتم: «ز کجایی تو؟»، تَسخَر زد و گفت: ای جان!» / نیمیم ز ترکستان، نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گِل، نیمیم ز جان و دل / نیمیم لبِ دریا، نیمی همه دُردانه»

گفتم که: «رفیقی کن با من که منم خویشت / گفتا که: «بنشناسم، من، خویش ز بیگانه»

من، بی‌دل و دستارم، در خانهٔ خَمّارم / یک سینِه سخن دارم، هین شرح دهم یا نه؟

در حلقهٔ لنگانی، می‌بایدْت لنگیدن / این پند ننوشیدی، از خواجهٔ عُلیانه؟

سرمستِ چنان خوبی، کی کم بوَد از چوبی؟ / برخاست فغان آخر، از اُستُنِ حنّانه

شمس‌الحقِ تبریزی! از خلق چه پرهیزی؟ / اکنون که درافکندی، صد فتنهٔ فتّانه